معرفی کتاب

کتاب روزی كه زندگی كردن آموختم

کتاب روزی كه زندگی كردن آموختم

کتاب روزی كه زندگی كردن آموختم  رمان جدید لوران گونل، نویسنده جوان و نامدار فرانسوی است. رمانی ماجراجویانه و در پی كشف رازهای انسان. اثری باشكوه پر از امید و محبت. یك نفس هوای تازه برای زندگی…

درباره نویسنده

عمده رمان‌های لوران گونل در حوزه مسایل روانشناسی و فلسفی است. او كه تحصیلاتش در زمینه علوم اقتصادی و بازرگانی خارجی است، متخصص علوم انسانی نیز هست. گونل در فرانسه و آمریكا تحصیل كرده و شیفتگی او نسبت به فلسفه، روان‌شناسی و توسعه فردی در آثارش نمایان است.
كتاب‌های او از جمله آثار ممتاز و پرفروش بین‌المللی به شمار می‌روند و چندین جایزه ملی و بین‌المللی مانند كتاب سال فرانسه را به خود اختصاص داده است.

درباره کتاب روزی که زندگی کردن آموختم

کتاب روزی كه زندگی كردن آموختم، داستان جاناتان را بیان می‌كند كه علی‌رغم موفقیت‌های كاری درگیر موضوعات زیادی در زندگی است. حادثه‌ای به او یاد می‌دهد كه زندگی چیزی فراتر از روزمرگی‌های ماست


برشی از کتاب روزی که زندگی کردن آموختم

وقتی که هفته علافی رو می گذروندی، بیرون از خودت دنبال چیزی می گشتی که به نحوی خوشبختت کنه، توی رستوران ها، کافه ها، مغازه ها، یا هرجای دیگه. خب، ببین تو هیچوقت خوشبختی رو خارج از خودت پیدا نمی کنی. می تونی تا آخر عمرت دنبال خیلی چیزا بگردی اما اگه اونا رو تو جاهای نادرست جستجو کنی هیچی عایدت نمیشه. مثل این می مونه که توی آمریکا دنبال قبر ملکه مصر باستان بگردی. (صفحه 66 – کتاب روزی که زندگی کردن آموختم)

 

نمی خوام بهت درس زیست شناسی بدم، خلاصه اینکه آدم سه تا مغز داره. دقیق تر بگم، مغز ما شامل سه قشره و هرکدوم از قشرها بر حسب آدم ها یه مقدار رشد کردند. مغز اولیه داریم که از اجداد خزندمون به ارث بردیم. از این اتفاق چهارصد میلیون سال می گذره، یعنی خیلی پیش از انسان ماقبل تاریخ. این قشر از مخ واکنش های ابتدایی نشون میده که لازمه نبرد برای زنده موندنه. همینطور واکنش های ارباب رعیتی و ستیزه خوئی. مغز اولیه بعضی از آدم ها بیشتر از بقیه رشد کردن و این ها آمادگی و استعداد بیشتری برای کنش و واکنش دارند. (صفحه 77 – کتاب روزی که زندگی کردن آموختم)


قسمتی از کتاب روزی که زندگی کردن آموختم

دانشمندا می گن حرکت ساده گردش کردن توی جنگل سیستم ایمنی ما رو تقویت می کنه. جاناتان یاد گردش خود در طبیعت وحشی بیگ سور افتاد و اینکه تا چه اندازه در آن لحظات احساس شادابی می کرد. مارجی گفت: مطالعات دیگه ای نشون داده که بودن گیاهان در محل کار، سی درصد سردردها رو کاهش میده و بیست درصد خستگی رو و همینطور گلودرد رو. حضور حیوونا در اطرافمون هم همچنین نتایجی داره. مثلا کسی که دچار حمله قلبی شده، به شرط اینکه یه سگ توی خونش زندگی کنه، بیست و سه درصد شانس بیشتری برای یه سال دیگه زنده موندن داره.

 

با این حرفت من رو به دردسر میندازی. کلوئه همیشه یه حیوون می خواسته. آنجلا موافق بود ولی من مخالفت کردم. مارجی لبخند زد. «موجود انسانی، موجودیه با پیوندها. پیوند با دیگران، با حیوونا، با گیاها. همین همبستگی ها تعریف زندگی ما میشن. تازه بعد از آزمایش فردریک دوم، پادشاه امپراطوری مقدس قرن هجدهم هم این قضیه ثابت شده. این مرد به راحتی به شش یا هفت زبون مسلط بود و از خودش می پرسید؛ زبان خداوند چه بوده؟! یقینا منظورش اون زبونی بوده که ما به طور طبیعی با خدا حرف بزنیم اگه حتی هیچ زبونی رو بلد نباشیم. لذا آزمایشی کرد که خوشبختانه امروزه دیگه به خودمون اجازه انجام دادنش رو نمی دیم.
چه آزمایشی؟

 

چند نوزاد رو از پدر و مادرشون جدا کرد. اونا رو به پرستارهایی سپرد که مأموریت خاصی به عهده داشتن. کارشون این بود که به بچه ها غذا و آب بدن و تمیزشون کنن. خلاصه همه چیزای لازم از نظر فیزیولوژیکی. ولی حق نداشتن ناز و نوازششون کنن، باهاشون بازی کنن و مخصوصا باهاشون حرف بزنن. خب، چه زبونی یاد گرفتن؟ هیچکس نفهمید. برای چی؟ همشون مردند. با اینکه همه نیازهای فیزیولوژیکی شون برآورده شده بود و فقط از ارتباط داشتن محروم بودن.
جاناتان با بیزاری سر تکان داد. وحشتناکه.
ارتباطات جوهر زندگیمونه جاناتان.

این ها آخرین کلمات مارجی به نظر رسیدند که در هوا معلق ماندند. ارتباط جوهر زندگی ماست. مهم ترین روابط جاناتان از این پس با مشتریانش بود. ولی آیا واقعا صحبت از روابط ممکن است آن هم در زمانی که سر و کارت با کسانی باشد که انتظار چیزی را دارند؟ کسانی که انسان همه حقیقت را به آنها نمی گوید تا از آنان امضائی بگیرد.

قسمتی از کتاب روزی که زندگی کردن آموختم

عجیبه که بعضی ها خیال می کنند بدون ارتباط می توانند زندگی کنند. تصور می کنند خوشبختی شون تنها به خودشون بستگی داره و بس.
مارجی به طرف جاناتان خم شد و خنده شیطنت آمیزش را بر لب آورد. داخل بدنت پونصد نوع موجود ذره بینی وجود داره.

من رو بگو که خودم رو تنها فرض می کردم!
صدهزار میلیارد باکتری فقط توی روده هات هستند.
بس کن، چندش آوره.
باکتری هایی که داخلت زندگی می کنند صد برابر سلول های بدنت هستن.
اه، داری به خیال می ندازیم که یه دوره آنتی بیوتیک مصرف کنم.

مارجی لبخند زد. آدم گاهی به چیزایی که خیال می کنه دشمنشه، احتیاج داره. این باکتری ها تو رو از شر موجودات ذره بینی خطرناکی که می تونن به سختی بیمارت کنن در امان نگه می دارن. اگه اونا رو با آنتی بیوتیک از بین ببری، شدیدا آسیب پذیر میشی و از اون گذشته؛ یه چیز دیگه هم هست.
جاناتان ابرو در هم کشید.

باکتری هایی که داخل روده داری، مسئول میزان سروتونین بدنت هستند. بدون اونها سروتونینو از دست میدی.
این سروتونین چی هست؟
مارجی برای ایجاد دلهره در او، چند لحظه نگاهش کرد. هورمونی که باعث میشه احساس خوشبختی کنی!این بود بخش هایی از کتاب روزی که زندگی کردن آموختم…


اطلاعات بیشتر

نام: کتاب روزی که زندگی کردن آموختم
نويسنده: لوران گونل
مترجم: داود نوابی
ناشر: نشر نون
تعداد: جلد۱
موضوع: رمان خارجی
مناسب براي: بزرگسالان
شابک9786008740001
سال نشر: 1396
قطع: رقعی
تعداد صفحات:272 صفحه
نوع جلد: شوميز
نوبت چاپ: دوم
قیمت: 22000 تومان

منبع مدیریت استراتژیک بدن

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا